عشق من غزل
شعر نقد خاطره خبر
شعر1 در دستهايت چيست ؟ گفتي : اين تركه شلاق نيست كه مرغان را مي چراند بر چمنزار هاي خوشبختي حالا بايد بر تخم مرغ هاي درشت خانگي آرام گيرم يا زير تركه هاي ترد با گوشواره هاي خونين زيبا شوم … شعر2 به دل انگيزي صبحي فكر كن كه سبزه خاكت هوا را مطبوع كند اگر اين سنگهاي پي در پي به اين دل نبندند كي آمده اي كي رفته اي و بگذارند از عبورت صبح دل انگيز بماند شعر3 به هرزه مي جود كلامي كنار خيابان مردي كه نمي داند تا صبح در آغوش كلمات گريسته ام . مي نشيني بر ذكاوت كتابهايم به صيد ماهي از اقيانوس كودكي برق قلابت علامت سوالي كه جورچين تازه اي مي سازد هيجان تابها در تو از نفس مي ماند و حوصله به پيچاپيچ سوالهات ، سر در گم مرا از خودم مي گيري به هر كنجي با كاويدنت و بين من و تو شعر مزاحمي است كه به صورتت سيلي مي زند و خود زودتر از اشكهايت مرثيه مي سرايد..... مرا به نیل بسپارید تا به آغوش مادرم باز رساند مرا به فرات 000نه! كه فرات از خون گلوي كودكان رنگين است به چاهم بيفكنيد تا بوي پيراهنم اشكهاي پدرم را پيدا كند اما به شام نبريد كه در خرابه هايش بوي پيراهن پدر دختران كوچك را در طبقهاي خونين دق مي دهد مرا در حجاز رها كنيد تا خواهش پاشنه ام چشمه هاي جوشان برآرد كه در عراق هيچ چشمه اي شكمهاي كودكان را به تمناي نمي بر خاك تفتيده در نمي يابد و در نهمين شب ماه از تشنگي شان مي شكافد وباد شانه هاي كوچكشان را شلاق كش مي كند هيچ رود خانه اي اما اگر به مادرم نرساند و هيچ شلاقي درآغوش پدرم نيفكند مرا مرا به كوه بسپاريد به عمه ام كه بوي پدر دارد ۰ گره انگشتهايتان را ديدند كم سوترين چشمها تا دور ترين زاويه ها بر بلنداي زين اسبان و جهاز شتران كه عطر زيررداي گل را پرا كندي تا حاضران به غائبان هديه برند ... وسزاوارترين شدي وتا هنوز هم بيانيه هاي حقوق بشر در خطبه هاي تو حيرانند و فرضیه هاي روانشناسي ، تفسير سوره انسان را نمي فهمند كه گاه بر شانه هاي ابراهيم ايستاده اي با تبري كه يقينش صيقل زده وگاه سه غروب به افطار خدا مي روي و گلوي چاه شور عرفانت را مزه مزه مي كند خوش گوار جان عارفان! من اما هنوز گره انگشتهايتان را مي بينم ازدور ترين زاويه تاريخ بر بلنداي زين اسبان و جهاز شتران0000 با خش خش جاروي كهنه اش لحظه هايم را مي روبد نقاش پیر ۰۰۰ به سمت زمستاني كه با اولين دانه هاي برف شروع شده است در يلداي گيسوان زني چه سياه ! چه بلند ! حالا من شاهزاده آدم برفي هايي هستم كه با چشمهاي دكمه اي شان نگاهم مي كنند -استخوانهايم مي تركد- و سطلهاي وارونه روي سرشان مرا ياد كلاه گشادي مي اندازد كه هميشه پنهانم داشته است ! آفتاب اما0000 آفتاب كه بتابد هيچ سطل وارونه اي مرا نجات نخواهد داد و من شاهزاده گل آلودي هستم كه لكه هاي شعرم زير چرخ ما شين ها به هر طرفي پرت مي شود000 مواظب لباسهايتان باشيد ! به روز نيستم مثل مردابي خوابيده در رخوت و مانده در آرزوي درياهاي دور كه تنها گاهي شبهاي مهتاب ،رقص ارواحي نا آشنا در آهنگ وزغ هايي گنگ تكاني به جانش می دهد. دورم دورم دور...مثل جزيره اي شناور در چشم ملوانان عاشق.سرشارم از دفينه و صندوقچه-نامكشوف و درخشنده- چون برقي پنهان در طمع دزدان دريايي. تنهايم تنهاتر از آسمان خراشهاي مدرن كه در ارتفاع بلند بي كسي شان گازهاي مسموم تمدن را تنفس مي كنند. به پناهگاه طبيعت مي گريزم. مثل محيط زيست تنهايم و مدافعان من نگاهباناني سوت به دستندكه خود بر چمن مي ايستندو با نفيرسوتهايشان به كودكان مي آموزند كه "روي قانون چمن پا مگذار"و دخترم مي گويد پس چرا خودشان روي .....؟؟؟! به روز نيستم مثل مردابي مانده در آرزوي در ياهاي دور كه از اين همه علت و معلول از سراشيب نفس هاي رو به افول .... ملولم ملولم ملولم ملوووووول....... IH باز اين قدمهاي موازي اين گامهاي طبق معمول از صبحهاي مثل هر روز تا شامهاي طبق معمول ما ساكنان روز و شبها هم سرنوشت سايه هاييم كوتاه و نا پاينده همچون فرجامهاي طبق معمول آه اي دليل راه ! برگرد ! گم گشته ام گويا اسيرم در دست فرزندان شيطان با دامهاي طبق معمول من ساده اي نا آزموده در حل دنيايم ولي او پيچيدگي هاي مضاعف ابهامهاي طبق معمول ....... آبم از شعرو نان شبم شعر روزگارم شده شعر یکدست شیرین ترین به کام من از شهد ها عسل شیواترین به گوش من از شعرها غزل بین تو و تمام غزلهای پیش از این فرقی است چون تفاوت از حرف تا عمل ای نامت از ستاره اندیشه ها بلند ای خوبیت به حلقه دلدادگان مثل... ای جان روز های دل انگیز شاعری از روز های بی تو مرا چیست ما حصل ؟! نا م تو را -خدا -که چه نیکو بیا فرید گویا گره زده است به جان من از ازل پر می کشم به سمت تو با بال اشتیاق معصوم و عاشقانه چو وا می کنی بغل... من چرا از تو جدا مانده ام اي همنفسم اي در اين بي كسي و كاري همه كار و كسم.... بگشا اين گره كور به تدبير جنون بشكن اي ناجي من قفل و حصار و قفسم تا بگیراندم و شعله به جانم بزند نیم سوزی زتب آتش تو هست بسم
روزي هم هست كه من در آن به دنيا آمده ام.روزي نه !بلكه شبي،شبي سردوظلماني كه تمام دنيا يخ بندان بودومن چقدر سخت به دنيا آمدم وتا چه روز ها كه چه بسيار گريستم! گريه اي كه عجيب بودوهمه را آزرده وخسته كرده بودوهنوز كه هنوز است همه ازگريه هاي تاريخي من ياد مي كنند !گريه هايي كه اعتراض من بود به هستي گريه هايي كه تمام هستي ام – مادرم – را مي آزرد.اما من هنوز هم بچه خوبي نشده ام هنوز گريه هايم ادامه دارد وهنوز هم هستي بي اعتنا به گريه هايم پيش مي رود حال گاهي مثل يك كودك خسته از گريه فقط خيره نگاه مي كنم فقط نگاه . اصلا شاعر يعني كودكي گريان يعني كودكي كه از آغوش مادرش دور مانده ومن چه زود بزرگ شدم چه زود از كودكي هايم فاصله گرفتم . آغوش مادرم را مي خواهم وگرمای وجود پدرم را. من چقدر زود از پدرم جدا شدم، چقدر زود!وهيچ گاه نتوانستم هنگام نوشتن ازاوسيل گريه را غالب شوم وهميشه برگه اي خيس بود كه با چشماني مچاله و حيرت زده مرا مي نگريست امروز خيلي دلم تنگ است دلتنگ قامتي كوچك وصدايي بلند و رسا، دلتنگ شال سبز ولهجه اي غليظ كه در او عاطفه موج مي زد ،دلتنگ دل مهربان پدرم.كاش يك روز ديگر ،نه!يك ساعت !يك لحظه حتي!كاش مي ديدمت صدايت را مي شنيدم وصميميتت را حس مي كردم.كاش !!!َََ
روزي آمد به داد خواهي من معترف شد به بي گناهي من عشق آمد شهاب وار و كشيد خطي از نور بر سياهي من آمد و جايگاه امني شد مثل سقفي به بي پناهي من روزي اما چرا؟...نمي دانم تيره شد رنگ صبحگاهي من قصه ام را خودت كه مي داني چون گواهي به بي گناهي من من تو را خنده سحر بودم تو ولي اشك شامگاهي من عشق را چون بزرگ مي خواهم گم شدي در زياده خواهي من حال بعد از هر آنچه ما را رفت ...از شكست تو از تباهي من * تاجي از خار بر سرم دارم اين چنين است پادشاهي من...



| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

